سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
نرم افزار مدیریت اطلاعات شهدا -ایثار
منوی اصلی
 » صفحه نخست
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » پست الکترونیک
 » آرشیو وبلاگ
 » عناوین مطالب وبلاگ

موضوعات وبلاگ
 » مقالات سیاسی
 » مقالات دینی و مذهبی
 » مقالات اجتماعی
 » مقالات علمی و آموزشی
 » مقالات تاریخ
 » پاسخ به شبهات
 » فراماسونری و شیطان پرستی
 » حجاب
 » اخبار
 » اخبار و مطالب تصویری
 » حضرت فاطمه ی زهرا(س)
 » امام حسین(ع)
 » امام سجاد(ع)
 » امام محمّد باقر(ع)
 » امام موسی کاظم(ع)
 » امام رضا(ع)
 » امام جواد(ع)
 » امام هادی(ع)
 » حضرت مهدی(عج)
 » بابیت و بهاییت
 » شهدا
 » سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س)
 » 13 ابان
 » عرفه،روز نیایش
 » حضرت زینب کبری(س)
 » حضرت مسلم بن عقیل(ع)
 » حضرت رقیه(س)
 » عید سعید قربان
 » طنز
 » انحرافات جنسی
 » حوادث
 » نقد و تحلیل
 » عید سعید غدیر خم
 » داستان
 » ولایت فقیه
 » علما و مراجع
 » شعر
 » آخر الزمان

همسنگران
 » سکوت سبز
 » جزین
 » سلحشوران
 » حسن آباد جرقویه علیا
 » .::نهان خانه ی دل::.
 » قیدار شهر جد پیامبراسلام
 » فرزانگان امیدوار
 » جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
 » جاده های مه آلود
 » دست خط ...
 » بی سر و سامان
 » باولایت
 » پرورش دینی
 » *** انـتـظـار ***
 » به سوی فردا
 » دارالرضوان
 » مهاجر
 » جزیره علم
 » خاطرات دکتر بالتازار
 »
 » یا امیر المومنین روحی فداک
 » فقط عشقو لانه ها وارید شوند
 » کوچه ای برای گفتن
 » گل و منظره
 » عاشق آسمونی
 » عشق الهی
 » سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
 » EMOZIONANTE
 » وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
 » سید علی خامنه ای
 » هو اللطیف
 » نظرعشق
 » منطقه آزاد
 » میقات محمد
 » ● بندیر ●
 » لباس شخصی
 » چلچراغ شهادت
 » تفحص شهدا
 » جبهه وبلاگ غدیر
 » کــــلبه
 » ● رایحه ●
 » سجاده ای پر از یاس
 » تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
 » آخرالزمان و منتظران ظهور
 » پرپر
 » لحظه های آبی
 » ابـــــــــــرار
 » یادداشتهای فانوس
 » علمدارمظلوم
 » نور اهلبیت (ع)
 » منتظرظهور
 » عَشَقه
 » انسان جاری
 » گدایی در جانان به سلطنت مفروش
 » شیمی وزندگی
 » نشریه حضور
 » +O
 » جـــیرفـــت زیـبا ( استان سبزواران)
 » سرافرازان
 » پژواک
 » دوربین مدار بسته
 » شهیدان لاله های لاله زارند
 » یک
 » پارسی نامه
 » صراط مستقیم
 » سکوت خیس
 » سیب خیال
 » همنشین
 » تمهیدات
 » رباتیک
 » افطار
 » شبح سیاه
 » خون شهدا
 » خداجونم
 » مقلدان علمدار
 » ****شهرستان بجنورد****
 » ایحسب الانسان ان یترک سدی
 » جرعه ای از شراب عشق
 » رازهای موفقیت زندگی
 » بادصبا
 » حامل نور ...
 » سرزمین مِه وخورشید (خورشید گام سبز)
 » لنگه کفش
 » مطب مجازی روانشناسی
 » صبح امید
 » قافیه باران
 » قاصدک
 » شب و تنهایی عشق
 » یا علی مدد
 » رایحه ظهور به مشام می رسد! از کجاست؟
 » عاشقانه می گویم
 » سایه
 » MNK Blog
 » ...بــــــــاران که ببارد، همه عاشق هستند
 » سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

 » دهن رود
 » نظرمن
 » نغمه ی عاشقی
 » یک لحظه با یک طلبه!
 » شبستان

جنبش سایبری: بصیرت علوی لبیک یا خامنه ای
طراح قالب


سایر امکانات
 RSS 
POWERED BY
BLOGFA.COM

 

  السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

 

علل زندانی شدن امام حسن عسکری علیه السلام

آنچه در این مقال شایان توجه است این است که بیشتر خلفای همروزگار حضرت در دشمنی با ایشان و پدر بزرگوارش هم¬آواز بودند. امام عسکری در درازای خلافت معتز و مهتدی و معتمد در محاصره بوده یا در زندان به سر می بردند و همواره از این حبس به حبسی دیگر منتقل می شد و همه آنها به گونه ای در صدد کشتن حضرتش بودند؛ اما یا موقعیت مناسبی برای این کردار شنیع وجود نداشت، یا از قیام و انقلاب علویان علیه حکومت وقت می ترسیدند.

علل حبس امام

1. اخبار متواتری که از ناحیه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله) و ائمه معصومین به مسلمانان می رسید و سینه به سینه و دست به دست به آیندگان منتقل می شد، مهمترین دلیل حقد و کینه عباسیان نسبت به امام حسن (علیه السلام) بود. چرا که در همه آن روایات از امامی نام برده شد که از صلب امام عسکری زاده خواهد شد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد و طومار استکبار سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی را برخواهد چید. امامی که با ندای توحیدی «الله اکبر»، انقلاب خویش را از مکه آغاز می کند و انقلاب و نهضتش جهانگیر می شود. در رأس این انقلاب، امام منتظر از کافران و معاندان و مخالفان انتقام خواهد گرفت و حتی در برخی از روایات از امام عصر (علیه السلام) به عنوان منتقم آل رسول (صلی الله علیه و آله) نام برده شده است.
این اخبار دلیل عمده ای بود تا همواره امام را در محاصره سیاسی و نظامی و اقتصادی خویش داشته باشند تا به زعم آنها فرزندی از حضرت زاده نشود که جهان را از عدل و داد پر کند. شاهد این مدعا، کلام امام (علیه السلام) به ابوهاشم است در زمانی که در زندان مهتدی به سر می برد. امام فرمود: یا اباهاشم ان هذا الطاغی اراد ان یتبعث بالله فی هذه الیله، و قد بتر الله تعالی عمره و جعله الله للقائم من بعده- و لم یکن لی ولد- و سارزق ولدا (1) ای ابوهاشم، این طاغی می خواست امشب مرا بکشد. ولی خداوند زندگیش را تباه کرد؛ هم اکنون من پسری ندارم و خیلی زود صاحب پسری خواهم شد.
باز خود حضرت در کلامی دیگر فرمودند: زعموا انهم یریدون قتلی لیقطعوا هذا النسل و قد کذب الله قولهم و الحمدلله (2) دشمنانم پنداشته اند که با کشتن من نسلم را قطع خواهند کرد و حال آنکه خداوند خواسته آنها را تکذیب کرده است. یعنی به من فرزندی داده است، و حمد و سپاس سزاوار خدای جهان آفرین است.
2. دومین دلیل محاصره امام بسیاری قیامهای علویان بود که از آغاز سلسله عباسیان شکل گرفته بود و در درازای تاریخ چند صد ساله حکومت عباسی ادامه داشت و همواره خلفای وقت ریشه این قیامها را در ارتباط با ائمه (علیهم السلام) می دانستند. بدین جهت در زمان حیات امام عسکری برای اینکه ارتباط حضرت با علویان و قیامهای انقلابی آنها قطع کنند، همیشه امام را تحت نظر داشتند و تمام رفت و آمدهای حضرت را کنترل می کردند. به گونه ای که شیعیان نمی توانستند سهم امام و زکوات و دیگر اموال را به امام برسانند.
3. دلیل دیگر، جایگاه و پایگاه عظیم حضرت امام در میان طبقات گوناگون مردم بود. هر دسته و طبقه ای به سبب کمترین تماس و برخورد با آن وجود گرانقدر تغییر شیوه می داد تا جایی که رفتار خوب و شایسته امام، سرسخت ترین زندانبانان را متوجه حقانیتش می کرد و بدین ترتیب برخی از آنها از ملازمان حضرت می گردیدند. هنگامی که خلیفه وقت می دید دو تن از سرسخت ترین مامورانش به جای شکنجه و ایذای حضرت، خود منقلب گشته، به عبادت و اطاعت حق می پردازند و جز به تمجید و ستایش از حضرتش سخن نمی گویند، (3) چاره ای جز ادامه حبس و حصر امام (علیه السلام) نداشت. در این راستا هماره یا امام در حبس و حصر به سر می برد یا اینکه مراقبت شدید دستگاه بود.
4. دلیل دیگر برای حصر امام، تبلیغات سوئی بود که در درازای امامتش بر ضد او نزد خلفا انجام گرفت. پس از حکومت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و پس از پنج سال حکومت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می توان گفت از آغاز حکومت عثمانی سیره سوئی میان خلفا رواج پیدا کرد و آن، حضور متملقان و چاپلوسان و سخن چینان نزد خلفا بود. این شیوه زشت به مرور و زمان شکلی نو و تازه به خود می گرفت و در هر دوره ای دشمنی با لباسی تازه به جنگ با حق می رفت. این روند در حیات امام عسکری نیز وجود داشت. گفتار مغرضانه اصحاب زر و زور و تزویر نزد خلفا همه آنها را وادار می کرد تا به گونه ای به مبارزه با حضرتش بپردازند و هر کدام از آنها با شیوه ویژه ای ایشان را زیر نظر خویش داشتند تا امام همام دست به قیام نزند و مهمتر اینکه فرزندی از او زاده نشود.

پی نوشت ها :

(2) زندگی امام عسکری(ع)، ص 275 به نقل از کفایه الاثر.
(3) اصول کافی، ج1، ص 512.



نوشته شده در  یکشنبه 94/9/29ساعت  12:44 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

شمه ای ازفضایل وسیره فردى امام عسکرى(ع)(1)

1-نفوذ معنوى
ثقة الاسلام کلینى در کافى و شیخ مفید در ارشاد نقل مى‌کند: از حسین بن محمد اشعرى و محمد بن یحیى و دیگران که گویند: احمد بن عبیدالله بن خاقان (وزیر معتمد عباسى) و کیل املاک و مستغلات خلیفه در قم و عامل اخذ مالیات از آنها بود، او در عداوت اهل بیت علیهم السلام بسیار شدید بود.
روزى در مجلس او سخن از علویان و اهل بیت و مذهب آنها به میان آمد، احمد گفت: من کسى از علویان را در سیرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا ندیدم، رجال خانواده‌اش و بنى‌هاشم او را برهمه مقدم مى‌داشتند، و میان فرماندهان خلیفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.
روزى بالاى سر پدرم (عبیدالله بن خاقان وزیر اعظم خلیفه) ایستاده بودم که دربانها گفتند: ابن الرضا مى‌خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهید تشریف بیاورند، من تعجب کردم که دربانها چطور توانستند پیش پدرم کسى را با کنیه یاد کنند. فقط خلیفه یا ولیعهد خلیفه یا کسى را که خلیفه کنیه مى‌داد، پیش پدرم با کنیه یاد مى‌کردند.
در آن موقع دیدم مردى گندمگون، زیبا قامت، زیبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هیبت وارد شد، پدرم چون او را دید برخاست و به طرف او رفت، من ندیده بودم که پدرم به استقبال کسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسید دست به گردن او انداخت، صورت و سینه او را بوسید و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانید و خود در کنار او نشست و به او رو کرد و با او سخن مى‌گفت و گاهى مى‌گفت: فدایت شوم، من غرق تعجب بودم.
در این بین دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خلیفه) آمد، قرار بر این بود چون موفق نزد پدرم مى‌آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مى‌ایستادند، موفق از میان آنها مى‌آمد و مى‌رفت، پدرم همانطور با او صحبت مى‌کرد تا غلامان خاص موفق دیده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو کند، اگر مى‌خواهید تشریف ببرید مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببرید تا امیر (موفق) او رإ؛ ک‌ک نبیند، بعد پدرم با او معانقه کرد و چهره او را بوسید و او رفت.
من به دربانان گفتم: واى بر شما! این کیست که پدرم با او با چنین احترامى برخورد کرد؟ گفتند: این مردى از علویان است که حسن بن على معروف به ابن الرضا مى‌باشد. تعجب من زیادتر شد، آن روز همه‌اش در فکر او و کار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مى‌نشست و درباره جلسات و کارها و مطالبى که باید به محضر خلیفه برسد بررسى مى‌کرد.
چون از کارش فارغ شد، من رفتم و پیش رویش نشستم، گفت: احمد! کارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مى‌خواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد کى بود که دیروز آن هم اجلال و اکرام و تبجیل از ایشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مى‌کردى؟
گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از کمى سکوت اضافه کرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، کسى از بنى هاشم جز او شایسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صیانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نیکو و صلاح بر دیگران مقدم است، و اگر پدر او را مى‌دیدى، مى‌دیدى که مردى جلیل، بزرگوار، نیکو کار و فاضل است .
این سخنان بر اضطراب و تفکر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پیوسته از حالات او مى‌پرسیدم و از کارش جستجو مى‌کردم ولى از هر که از بنى هاشم، فرماندهان، نویسندگان، قضات، فقهاء و دیگر مردم سؤال مى‌کردم، مى‌دیدم که در نزد همه در نهایت تجلیل و تعظیم و مقام بلند و تعریف نیکو و مقدّم بر خانواده و دیگران است و همه‌ى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زیرا دوست و دشمن درباره او نیکو گفته و ثنا مى‌کردند.
بعضى از حاضران از اشعریها به او گفتند: اى ابابکر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر کیست که از او سؤال شود ویا با او یک جا گفته شود؟ جعفر آشکارا گناه مى‌کرد، بى حیاء و شرابخوار بود، کمتر کسى را مانند او دیده‌ام که پرده خویش را بدرد، احمق و خمار و کم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پیش سلطان آمد که تعجب کردم و فکر نمى‌کردم که چنین کند.
چون ابن الرضا مریض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد که او مریض است، بعد بلافاصله به خانه خلیفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خلیفه از جمله نحریر (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت که در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زیر نظر بگیرند و به چند نفر پزشک گفت که شب و روز از او دیدار کنند... جریان این طور بود که او چند روز از ربیع الاول گذشته در سال دویست و شصت از دنیا رفت، سامراء یکپارچه ضجه شد، همه مى‌گفتند: «ابن الرضا از دنیا رفت»... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار کن، در عوض هر سال بیست هزار دینار به تو مى‌دهم، پدرم او را طرد کرد و گفت: احمق! خلیفه شمشیر و تازیانه‌اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش کرد که آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزدغ شیعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود که سلطان و غیر سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.
و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خلیفه به امامت نخواهى رسید، پدرم او را تحقیر کرد و گفت اجازه ندهند که نزد او بیاید... رجوع شود به کافى: ج 1 ص 503 باب مولد ابى محمد الحسن بن على، ارشاد مفید: ص 318 حالات امام عسکرى (علیه السلام) ،کمال الدین صدوق: ج 1ص 40 - 43 ما روى فى وفات العسکرى (علیه السلام)، شیخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبیدالله بن خاقان و نیز نجاشى در ترجمه وى به این مجلس اشاره فرموده‌اند.
2- خبر از حضرت مهدى موعود صلوات الله علیه‌
ثقه جلیل القدر احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى نقل مى‌کند: خدمت امام حسن (علیه السلام) رسیدم، مى‌خواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پیش از سؤال من فرمود:
«یا احمد بن اسحاق ان الله تبارک و تعالى لم یخل الارض منذ خلق آدم علیه السلام و لا یخلیها الى ان تقوم الساعة من حجت الله على خلقه به یدفع البلاء عن اهل الارض و به ینزل الغیث و به یخرج برکات الارض».
گفتم: یابن رسول الله! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟ آن حضرت بسرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانه‌اش پسرى بود، گویى جمال مبارکش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: یا احمد بن اسحاق! اگر پیش خدا و امامان محترم نبودى این پسرم را به تو نشان نمى‌دادم، او همنام و هم کینه رسول خداست، زمین را پر از عدل و داد مى‌کند چنان که از ظلم و جور پر شده باشد.
یا احمد بن اصحاق! مَثل او در این امت مَثل خضر (علیه السلام) و مثل ذوالقرنین است، به خدا قسم او را غیبتى خواهد بود که فقط کسى از هلاکت نجات مى‌یابد که خدا او را در امامت وى ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجیل فرجش موفق فرماید.
گفتم: مولاى من! آیا علامتى هست که قلب من مطمئن باشد؟ در این وقت آن کودک با زبان عربى فصیح فرمود: «انا بقیّةُ اللّه فى اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عین یا احمد بن اسحاق».
احمد بن اسحاق گوید: شاد و خرامان از خانه امام (علیه السلام) بیرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض کردم یابن رسول الله (ص)! شادیم بیش از حد گردید در مقابل منتى که بر من نهادید، این که فرمودید: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنین است یعنى چه؟ فرمود: طول غیبت.
گفتم: غیبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى، به خدایم قسم تا جایى که اکثرى از این امر برگردند و در امامت او نماند مگر کسى که خدا براى ولایت ما از او عهد گرفته باشد و ایمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصى او را تأیید کرده باشد.
«یا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غیبٌ من غیب اِللّه فخذما آتیتک و اکتمه و کن من الشاکرین تکن معنا غدا فى علیین» 1.

3- مخلوق بودن قرآن‌
ثقه جلیل القدر، داوود بن قاسم ابو هاشم جعفرى که زمان پنج امام را درک کرده است مى‌گوید: به خاطرم خطور کرد که آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟ امام عسکرى (علیه السلام) فرمود: «یا ابا هاشم الله خالق کل شى و ما سواه مخلوق» 2.
خدا خالق هر چیز است، غیر خدا مخلوق خداست، و در نقل دیگرى آمده که گوید: در پیش خودم گفتم: اى کاش مى‌دانستم ابو محمد عسکرى درباره قرآن چه مى‌گوید: آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟
امام رو کرد به من و فرمود: آیا به تو نرسیده آنچه از ابى عبدالله (علیه السلام) نقل شده که فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفرید، به هر گروهى از ملائکه که مى‌گذشت به او خشوع مى‌کردند، نسبت پروردگار تبارک و تعالى این است .3
ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن یکى از پر جنجالترین مسائل در میان اهل سنت بود که در زمان عباسیان دست سیاست نیز درباره آن بازى کرد و فریادها به آسمان رفت، عده‌اى مى‌گفتند: قرآن کلام خداست، متکلم بودن خدا،مانند خود خدا قدیم است و قرآن نیز قدیم است و مخلوق نیست و سخن شاعر:
ان الکلام لفى الفواد و انما
جعل اللسان على الفواد دلیلاً
در همین زمینه است. ولى عده‌اى به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، که رأى اهل بیت علیهم السلام نیز همان است .



نوشته شده در  یکشنبه 94/9/29ساعت  12:30 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

شمه ای ازفضایل وسیره فردى امام عسکرى(ع)(2)


4- در بهشت
باز همان ثقه جلیل القدر فرموده: شنیدم امام عسکرى صلوت الله علیه مى‌فرمود: «ان فى الجنة باباً یقال له المعروف لا یدخله الا اهل المعروف» در بهشت درى هست که نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمى‌شود مگر اهل نیکى در دنیا. من در نفس خودم خدا را شکر کردم و شاد شدم که براى رفع حاجتهاى مردم خودم را به زحمت مى‌انداختم.
امام به من نگاه کرد و فرمود: آرى، یا ابا هاشم! به کار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنیا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت کند.4
5- تفسیر آیه
از ابو هاشم روایت شده که گوید: از حضرت عسکرى صلوات الله علیه از آیه «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات بادن الله» سؤال کردم.5
فرمود: هر سه گروه از آل محمداند(ص)، ظالم به نفس از آنها کسى است که بامام معتقد نیست، مقتصد کسى است که عارف به امام باشد، سابق به خیرات خود امام است. من پیش خود درباره مکرمتى که به آل محمد (ص) داده شده فکر مى‌کردم: گریه‌ام گرفت .
امام به من نگاه کرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است که به نظرت آمده، خدا را حمد کن که تو را به ولایت آنها معتقد و متمسک کرده است. روز قیامت با آنها خوانده خواهى شد وفتى که هر جمعیت با امامش خوانده مى‌شود، تو بر خیرى.6
6- خبر غیبى
ثقة الاسلام کلینى و شیخ مفید نقل مى‌کنند از اسماعیل بن محمد که گوید: در راه ابو محمد عسکرى نشستم، چون از آنجا گذر کرد به او از فقر شکایت کرده و قسم خوردم که نه درهمى دارم و نه زیادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (علیه السلام) فرمود: به خدا دروغ قسم مى‌خورى. با آن که دویست دینار دفن کرده‌اى!! ولى این حرف من بدان معنى نیست که به تو چیزى ندهم، اى غلام! هر چه دارى به او بده، غلامش صد دینار به من داد.
بعد فرمود: تو از پولى که دفن کرداى در وقت حاجت محروم خواهى شد. امام (علیه السلام) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج کردم، به مخارج احتیاج شدیدى پیدا کردم، درهاى روزى براى من بسته شد. دفینه را بیرون آوردم، چیزى نیافتم، بعد معلوم شد که پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار کرده است. دیگر چیزى از آنها به دست من نرسید.
7- سه نادره‌
على بن محمد بن زیاد گوید: به محضر أبى احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسکرى (علیه السلام) را پیش رویش دیدم که نوشته بود: من از خدا انتقام این طاغى (مستعین عباسى) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: «انى نازلت‌الله فى هذا الطاغى یعنى المستعین و هو اخذه بعد ثلاث».
چون روز سوم رسید، مستعین از خلافت خلع شد و آخر کارش به آن جا رسید که کشته شد.7نگارنده گوید: به واسطه شورش که بر علیه آن خبیث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانواده‌اش به «واسط» رفت، معتز عباسى سعید بن صالح را فرستاد تا سر مستعین را بریده پیش معتز آورد.
ابوهاشم جعفرى گوید: شنیدم امام عسکرى صلوات الله علیه مى‌فرمود: از گناهانى که بخشوده نمى‌شود، سخن شخص است که بگوید: اى کاش جز به این گناه مؤاخذه نشوم: «من الذّبوب التى لا تغفر قول الرجل لَیتنى‌ لا اواخذ الاّ بهذا» من به خودم گفتم: این بسیار دقیق است سزاوار است که انسان از خودش و از کارش همه چیز را بررسى کند.
امام (علیه السلام) فرمود: راست گفتى یا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضمیرت به نظر آورد چون شرک آوردن خفى‌تر است از حرکت مورچه ریز در روى سنگ صاف در شب ظلمانى و از حرکت مورچه ریز بر روى پلاس سیاه: «فقال یا ابا هاشم صدقت فالزما حدثت به نفسک فان الا شراک فى الناس اخفى من دبیب الذر على الصفا، فى اللیلة الظلماء و من دبیب الذر على المسح الاسود» 8.
ابو هاشم جعفرى گوید: فهفکى از امام عسکرى صلوات الله علیه پرسید: چرا زن مسکین و ضعیف از ارث یک سهم مى‌برد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون براى زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و دیه بر عاقله نیست، اینها بر عهده مردان است .
من در پیش خود گفتم: نقل شده که ابن أبى العوجاء این سؤال را از امام صادق (علیه السلام) کرده بود و امام همین جواب را داده بودند... امام رو کرد به من و فرمود: آرى این سؤال ابن أبى العوجاء است، و جواب از ما یکى است وقتى که مسأله یکى باشد، پاسخ جارى شده براى آخر ما آنچه است که جارى شده براى اول ما، اول و آخرما در علم و کار یکى است، رسول خدا و امیرالمؤمنین بر ما فضیلت دارند«فاقبل على فقال: نعم هذه مسالة ابن ابى العوجاء والجواب منا واحد اذا کان المسالة واحدا، جرى لا خرنا ما جرى لا ولنا و اولنا و آخرنا فى العلم و الامر سواء ولرسول الله و امیرالمؤمنین فضلهما» 9.
8- امام در زندان
یکى از نوادگان حضرت کاظم (علیه السلام) به نام محمد بن اسماعیل گوید: گروهى از بنى عباس و چند نفر دیگر از منحرفین به نزد صالح بن وصیف، رئیس شرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسکرى را که زندان کرده‌اى بر او سخت‌گیر و نگذار که در استراحت باشد.
صالح گفت: مى‌خواهید چه بکنم، دو نفر که در نظرم از همه شریرتر بودند، بر او مأمور کرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شده‌اند که خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: واى بر شما! جریان شما درباره این مرد چیست؟! گفتند: چه بگوییم در خصوص مردى که در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با کسى سخن نمى‌گوید، به غیر عبادت مشغول نمى‌شود.
چون به او نگاه مى‌کنیم بندبند شانه‌هایمان به لزوه مى‌افتد و چنان مجذوب مى‌شویم که قدرت از دست ما مى‌رود، چون بنى عباس این را شنیدند ذلیلانه بر گشتند. 10
9- خبر از وفات فضل بن شاذان‌
شیخ کشى در رجال خود از محمد بن ابراهیم وراق سمرقندى نقل کرده گوید: بقصد حج از وطن خویش بیرون شدم، خواستم قبل از حج به زیارت مردى از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خیر بود، نامش بورق و در «بوشنجان» از روستاهاى هرات سکونت داشت.
چون به زیارت او رسیدم، صحبت از فضل بن شاذان نیشابورى به میان آمد، بورق گفت: او مبتلا به «بطن» شدید11 بود بطورى که در یک شب صد تا صد و پنجاه دفعه به قضاى حاجت مى‌رفت، من سالى به حج رفته به خدمت محمد بن عیساى عبیدى رسیدم، او را شیخ فاضلى یافتم... عده‌اى نیز با او بودند ولى همه را محزون و غمگین دیدم.
گفتم: جریان چیست؟ گفتند: ابو محمد عسکرى (علیه السلام) را زندان کرده‌اند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عیسى رسیدم، دیدم شادمان است، گفتم: خبر چیست؟ گفت: امام (علیه السلام) از زندان آزاد شده‌اند.
بعد من به سامرآء آمدم و کتاب «یوم و لیلة» را با خود داشتم، به خدمت امام (علیه السلام) رسیدم و کتاب را به ایشان نشان داده و گفتم: فدایت شوم اگر صلاح بدانى، به آن نگاهى کرده و اظهار نظر فرمایى، امام (علیه السلام) همه آن را ورق زد و فرمود: این صحیح است، شایسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان بشدت مریض است، مى‌گویند: شما نسبت به ایشان خشم گرفته‌اید، چون گفته: وصى ابراهیم از وصى محمد (ص) بهتر است، ولى او چنین چیزى نگفته، بلکه به او دروغ بسته‌اند.
امام صلوات الله علیه فرمود: آرى به او دروغ بسته‌اند، خدا به فضل رحمت کند، خدا به فضل رحمت کند«رحم الله الفضل، رحم الله الفضل». بورق گوید: چون از سامرآء برگشتم دیدم فضل بن شاذان در همان ایام که امام به او رحمت فرستاد از دنیا رفته بود. 12
ناگفته نماند کتاب «یوم ولیله» تألیف یونس بن عبدالرحمان مولى آل یقطین است، کشى در رجال خود از احمد بن ابى خلف نقل مى‌کند گوید: مریض بودم، ابوجعفر جواد (علیه السلام) به عیادت من آمد، کتاب یوم و لیله را در بالاى سر من دید، آن را تا آخر ورق زد و مى‌فرمود: «رحم الله یونس، رحم الله یونس، رحم الله یونس» 13
و نیز از ابو هاشم جعفرى نقل کرده گوید: کتاب یوم و لیله یونس را محضر امام عسکرى (علیه السلام) بردم، به آن نگاه کرد و ورق زد، بعد فرمود «هذا دینى و دین آبائى حقا» 14 نجاشى در رجال خویش نقل کرده که آن حضرت از ابوهاشم پرسید: این کتاب تصنیف کیست؟ جواب داد: تصنیف یونس آل یقطین، فرمود: «اعطاه الله بکل حرف نورا فى الجنة».
10- نواده حبابه والبیّه‌
حبابه والبیه زنى بود که در کوفه به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا تو را رحمت کند، دلیل امامت چیست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ 15 را پیش من آور، زن سنگ را پیش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشکار شد). بعد فرمود: یا حبابه! وقتى که یک نفر ادعاى امامت کرد و توانست ماند من این سنگ را مهر کند بدان او امام مفترض الطاعة است.
این زن تا زمان امام رضا (علیه السلام) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (علیه السلام) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (علیه السلام) رسانید، 16 آنگاه فرزندان وى در زمان امامان دیگر این کار ادامه دادند.
ثقه جلیل‌القدر داود بن قاسم جعفرى گوید: نزد امام حسن عسکرى (علیه السلام) بودم که به امام گفتند: مردى از اهل یمن اجازه ورود مى‌خواهد، امام اجازه فرمود، دیدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولایت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن کرد.
او در نزد من و چسبیده به من نشست، من به خود گفتم: اى کاش مى‌دانستم این شخص کیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: این از فرزندان آن زنى است که پدران من سنگى که او داشت مهر کرده‌اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نیز مهر کنم. بعد فرمود: سنگ را بیاور، او سنگ را بیرون آورد، دیدم جایى از آن صاف است و مهر نخورده .
ابو محمد عسکرى (علیه السلام) آن را گرفت، مهر خویش بیرون آورد و آن را مهر کرد، گویى الان نقش مهر را مى‌بینم که «الحسن بن على» بود، من به مرد یمانى گفتم: تا به حال امام را دیده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود که به دیدارش شایق بودم، گویى الساعه جوانى که او را ندیده بودم نزد من آمد و گفت: برخیز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.
سپس مرد یمانى برخاست و مى‌گفت: «رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت ذریة بعضها من بعض اشهد بالله ان حقک الواجب کوجوب حق امیرالمؤمنین والائمة من بعده صلوات الله علیهم اجمعین»آنگاه رفت و دیگر او را ندیدم.
ابو هشام گوید: از او پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابیه یمنى صاحب سنگى است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (علیه السلام). 17 مجلسى رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الورى نقل کرده و اشعار ابوهاشم را نیز درباره آن آورده است .
11- کار عیسى بن مریم (علیه السلام)
ثقه جلیل القدر احمد بن اسحاق اشعرى گوید: به امام حسن عسکرى صلوات الله علیه گفتم: چیزى بنویسید تا من خط شما را بشناسم، وقتى که نامه‌اى آمد بدانم که شما مرقوم فرموده‌اید. امام فرمود: آرى، بعد فرمود: یا احمد! خط با درشتى و کوچکى قلم فرق مى‌کند، در خط من بودن شک نکن.
آنگاه دواتى خواست و شروع به نوشتن کرد، به فکرم آمد که قلم امام را به عنوان تبرک از او بخواهم، چون از نوشتن فارغ شد با من صحبت مى‌کرد و قلم را با دستمال دوات پاک مى‌فرمود، بعد قلم را به طرف من آورد و فرمود: بگیر یا احمد! گفتم: فدایت شوم عارضه‌اى پیش آمده که مرا غمگین کرده است، خواستم از پدر بزرگوارتان بپرسم میسر نشد و رحلت فرمود. گفت: یا احمد! آن چیست؟ گفتم: مولاى من! از پدرانت نقل شده: انبیاء بر پشت مى‌خوابند، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شیاطین بر رویشان: «نوم الانبیاء على اقفیتهم و نوم المومنین على ایمانهم و نوم المنافقین على شمائلهم و نوم الشیاطین على وجوههم».
فرمود: چنین است گفتم: مولاى من! من هر قدر تلاش مى‌کنم که بر پهلوى راستم بخوابم خوابم نمى‌برد، امام (علیه السلام) مقدارى ساکت شد، بعد فرمود: یا احمد! جلو بیا، من جلو آمدم، فرمود: دستت را به زیر لباست داخل کن، داخل کردم، آن حضرت دست خویش را از زیر لباس بیرون آورد و زیر لباس من برد، آنگاه دست راستش را به پهلوى چپ من و دست چپش را به پهلوى راست من سه دفعه کشید.
احمد بن اسحاق مى‌گوید: از روزى که امام این کار را کرد، دیگر نمى‌توانم بر پهلوى چپ بخوابم، خوابم
نمى‌برد. 18
نگارنده گوید: این نظیر جریان حضرت عیسى (علیه السلام) که با دست کشیدن، کور مادرزادى را شفا مى‌داد و آدم مبروص را صحت مى‌بخشید و مردگان را زنده مى‌کرد. خداوند از زبان عیسى مى‌فرماید: «و أبرى الاکمه و الابرص و أحى الموتى باذن الله» آل عمران: 49، پیامبران و امامان (علیه السلام) در ولایت تکوینى همه از یک افاضه مدد گرفته‌اند.
12- یک ارشاد بخصوص
ابوالقاسم کوفى در کتاب تبدیل مى‌نویسد: اسحاق کندى در زمان خود فیلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن کتابى در«تناقض قرآن» (نعوذ بالله) کرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنویسد. روزى یکى از شاگردان او محضر امام حسن عسکرى (علیه السلام) آمد.
امام فرمود:آیا در میان شما مرد رشید و کاملى نیست تا استادتان را از نوشتن چنین کتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه مى‌توانیم به او در چنین کار یا غیر آن اعتراضى بکنیم.
امام (علیه السلام) فرمود: آیا مى‌توانى آنچه را که من مى‌گویم به او بگویى؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: پیش او برو و با او انس برقرار کن، چون با او خصوصیت پیدا کردى، بگو: براى من مسأله‌اى پیش آمده که مى‌خواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.
بگو: اگر گوینده این قرآن بیاید و بگوید: غرض من آن نیست که تو فکر کرده‌اى، آیا جایز است که چنین باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جایز است، زیرا او آدمى است چون بشنود مى‌فهمد. و چون چنین جواب داد، بگو: از کجا مى‌دانى شاید غرض گوینده قرآن غیر از آن است که تو گمان مى‌کنى. در این صورت معانى را در جایى مى‌نهى که گوینده، آن را اراده نکرده است .
آن شخص پیش اسحاق کندى رفت و مطابق دستور امام با او انس پیدا کرد. و آن سؤال را از وى کرد، اسحاق پیش خود فکر کرد، دید چنین چیزى جایز است، گفت: تو را به خدا قسم مى‌دهم این سؤال را از کجا دانسته‌اى؟ گفت: سؤالى است که به ذهنم رسید و به تو گفتم.
گفت: نه هرگز، شخصى مانند تو چنین فکرى نتواند، بگو ببینم از کى یاد گرفته‌اى؟ گفتم: ابومحمد حسن عسکرى مرا به این کار امر کرد. گفت: الان راست گفتى وگرنه این سؤال جز از بیت او خارج نمى‌شود، آنگاه آتشى آماده کرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاکستر نمود.19
13- تشریف بردن آن حضرت به گرگان‌
جعفر بن شریف گرگانى گوید: سالى که به حج مى‌رفتم در «سر من رأى» (= سامرّا) به خدمت امام عسکرى (علیه السلام) رسیدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال کرده بودند خواستم از امام بپرسم که آن را به کجا تحویل دهم، حضرت پیش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده‌اى به خادم من، مبارک تحویل بده، این کار را کردم.
بعد گفتم: شیعیان شما در گرگان به محضرتان سلام مى‌رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مى‌گردى، روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو که در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.
برو در هدایت و رشاد، بدان که خدا تو را و یاران تو را در این مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده‌ات باز خواهى گشت. براى پسرت شریف پسرى به دنیا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد کرد و از شیعیان ما خواهد بود.
گفتم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانى مردى است از شیعیان شما، به دوستان شما بسیار کمک مى‌کند، در هر سال بیشتر از صد هزار درهم در این باره خرج مى‌نماید و او یکى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خیر بدهد، گناهانش را بیامرزد و به او پسر کامل الخلقه‌اى عطا فرماید، به او بگو: حسن بن على مى‌گوید: نام پسرت را احمد بگذار.
من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز آنطور که امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به دیدار من آمدند، به من تهنیت مى‌گفتند. به آنها گفتم که: امام صلوات الله علیه وعده کرده در آخر امروز به گرگان تشریف بیاورد، آنچه لازم دارید بخواهید و مسائل و حوائجتان را در نظربگیرید.
آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم که در یک حالت بى خبرى بودیم ناگاه دیدیم که امام تشریف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پیش از ما به ما سلام کردند، ما از آن حضرت استقبال کرده، دست مبارکش را بوسیدیم.
امام صلوات الله علیه فرمودند: من به جعفر بن شریف وعده کردم که در آخر این روز به این جا آیم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اینجا آمدم تا با شما تجدید عهد نمایم و الان به وعده خود عمل کرده‌ام، مسائل و حوائج خویش را بگویید.
در آن وقت، اول نضربن جابر عرض کرد: یابن رسول الله! پسرم، جابر یک ماه است که چشمش بینایى خود را از دست داده است، دعا کنید که خداوند بینیاى او را باز گرداند. امام (علیه السلام) فرمود: او را پیش من آورید، حضرت دست مبارکش را بر چشم او کشید، در دم بینایى خویش را باز یافت، بعد یکى پس از دیگرى آمده از حوائج خویش سؤال مى‌کردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خیر کرد و همان روز برگشت.20
نگارنده گوید: آمدن امام (علیه السلام) به گرگان نظیر جریان على بن خالد و جریان آمدن تخت ملکه سباء به محضر سلیمان است که در حالات امام جواد (علیه السلام) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظیر کار عیسى بن مریم (علیه السلام) است که خدا درباره او فرموده: «و أبُرى الاکمه والابرص و أُحى الموتى‌ بإذنِ اللّه» (آل عمران: 49)، و خبر دادن از غیب از علوم خدایى است که در اختیار آنان علیهم السلام بود.
14- جریان فصد
یکى از پزشگان نصارى به نام بطریق که بیشتر از صد سال عمر داشت و در شهر «رى» مشغول طبابت بود مى‌گوید: من شاگرد دکتر «بختیشوع» پزشک مخصوص متوکّل بودم، او براى کارهاى مخصوص مرا مأموریت مى‌داد، روزى حسن بن على بن محمد عسکرى به او سفارش کرد که بهترین شاگردانش را پیش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگیرد، او مرا براى این کار برگزید و گفت: ابن الرضا از من خواسته که کسى را براى فصد (رگ زدن) پیش او بفرستم.
تو برو و بدان که او در این روز داناترین کس زیر آسمان است، حذر کن از این که بر خلاف دستور او کارى کنى. من خدمت او رسیدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتى که وارد خدمت او شدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولى او مرا در وقتى خواست که براى «فصد» مناسب نبود.
طشت بزرگى حاضر کردند من رگ اکحل امام را فصد کردم، 21مرتب خون مى‌آمد تا طشت پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع کن، من رگ را بستم، خون قطع گردید، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زیادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.
آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز کن، رگ را باز کردم، خون شروع به آمدن کرد تا طشت مزبور باز پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع کن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانید، من شب را در آنجا ماندم.
چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر کردند فرمود: خون را باز کن، من رگ را باز کردم، این دفعه خونى مانند شیر سفید آمد، تا طشت پر گردید، فرمود: خون را قطع کن، رگ را بستم، امام دست خویش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دینار داد و فرمود: این را بگیر و از کمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آیا سفارشى ندارید؟ فرمود: آرى، آنان که از «دیر عاقول» با تو رفاقت خواهند کرد، با آنها خوب رفیق باش.
من پیش «بختیشوع» برگشته، جریان را باز گفتم، گفت :حکماء اتفاق دارند که در بدن انسان بیشتر از هفت امناء خون نمى‌شود، 22 این که تو مى‌گویى اگر از چشمه آبى هم خارج شود عجیب است، عجیب‌تر از آن، جریان شیر است، استادم به فکر رفت .
آنگاه سه روز مرتب کتابها را مطالعه مى‌کردیم تا براى این واقعه نظیرى پیدا نماییم، ولى چیزى پیدا نشد، بعد گفت:
در عالَم نصرانیت داناتر به طب کسى نماند مگر راهبى در «دیر عاقول»، آنگاه براى او نامه‌اى نوشت و جریان را گزارش کرد.
من نامه را به دیر عاقول بردم و آن راهب را صدا کردم، از بالاى دیر سر بلند کرد و گفت: تو کیستى؟ گفتم: شاگرد بختیشوع. گفت: نامه‌اى آورده‌اى؟ گفتم: آرى. زنبیلى از پشت بام با طنابى پایین فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا کشید چون نامه را خواند، فى الفور پایین آمد و گفت: آیا تو این فصد را انجام داده‌اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسیدیم، ثلثى از شب مانده بود، گفتم: دوست دارى کجا بروى، آیا به خانه استادم یا به خانه آن کس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتیم، پیش از اذان به آن جا رسیدیم.
غلام سیاه پوستى در را باز کرد و گفت: کدام یک ازشما راهب دیر عاقول هستید؟ راهب جواب داد: من هستم فدایت شوم، گفت: پیاده شو. بعد آن خادم به من گفت: این قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.
من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گردید، ناگاه دیدم که راهب خارج شد و لباس رهبانیت را انداخته و لباس سفیدى پوشیده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اکنون مرا پیش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختیشوع بردم، استادم با دیدن او یه سویش دوید، و گفت: چه عاملى تو را از دین خودت بیرون کرد؟
گفت: مسیح را پیدا کرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسیح را پیدا کردى؟! گفت: نه، بلکه نظیر او را پیدا کردم، این کار را در جهان جز مسیح کسى انجام نداده است!!! این مانند آیات و براهین مسیح است.
نگارنده گوید: این واقعه را علامه مجلسى رضوان الله علیه در بحار: ج 50 ص 261 از مختار خرائج: ص 213 نقل کرده است، مرحوم ثقة الاسلام کلینى آن را بطور اختصار در کافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابى محمد الحسن بن على نقل مى‌کند و در آخر آن فرموده: «فقال لى ان هذا الذى تحکیه عن هذا الرجل فعله المسیح فى دهره مرة.»
مجلسى رحمة الله علیه در مرآت العقول در شرح حدیث کافى، حدیث خرائج را که در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گوید:» و الظاهر اتحاد الواقعة و یحتمل التعدد». ناگفته نماند این واقعه از مصادیق ولایت تکوینى است که خداوند در اختیار اهل بیت علیهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله علیه مأموریت داشت با این واقعه آن راهب را مسلمان نماید.
15- احسان عالى‌
محمد بن على بن ابراهیم گوید: کار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برویم محضر ابو محمد حسن عسکرى، گویند: آدم باسخاوتى است، گفتم: با او آشنایى دارى؟ گفت: نه، او را نمى‌شناسم و تا به حال او را ندیده‌ام.
در راه که براى دیدن او مى‌رفتیم پدرم گفت: اى کاش پانصد درهم به من مى‌داد، دویست درهم براى لباس، دویست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى کاش مى‌فرمود به من سیصد درهم مى‌دادند، با صد درهم الاغى مى‌خریدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در این صورت به طرف قزوین و همدان براى کار مى‌رفتم.
چون به در خانه آن حضرت رسیدیم غلامى بیرون آمد و ما را با نام صدا کرد و گفت: على بن ابراهیم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسیده و سلام عرض کردیم، فرمود: یا على! چه چپز سبب شده که تا این وقت از ملاقات ما تأخیر کرده‌اى؟! گفتم: یا سیدى! مقید بودم که در این حال تنگدستى محضر شما آیم.
و چون از خدمت ایشان بیرون آمدیم غلامش آمد و به پدرم کیسه‌اى داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم براى لباس، دویست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد کیسه دیگرى به من داد و گفت: این سیصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوین...) و به طرف «سورا» 23سفر کن.
ابن کردى، راوى حدیث مى‌گوید: او به «سورا» رفت و در آن جا زنى تزویج کرد و در یک روز چهار هزار دینار به خانه‌اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفیّه بود، به او گفتم: آیا دلیلى روشنتر از این به امامت او مى‌خواهى؟! گفت: راست مى‌گویى ولى ما در کارى و در گروهى هستیم که به آن عادت کرده‌ایم.24
و نگارنده گوید: واى به حال او! خدا هدایتش کرده ولى هدایت خدایى را نپذیرفته است «و ما یغنى الایات و النذر عن قوم لا یومنون».
16- امام حسن عسکرى (علیه السلام) و أبوالادیان‌
ابوالادیان گوید: من از خدمتگزاران امام حسن عسکرى (علیه السلام) بودم و نامه‌هاى آن حضرت را به شهرها مى‌بردم، در بیمارى که امام با آن از دنیا رفت به خدمتش رسیدم، حضرت نامه‌هایى نوشت و فرمود: اینها را به مدائن مى‌برى، پانزده روز در سامراء نخواهى بود، روز پانزدهم که داخل شهر شدى خواهى دید که ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‌اند.
گفتم: مولاى من! اگر چنین شود، امام بعد از شما کیست؟ فرمود: هر که جواب نامه‌هاى مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد دیگرى بفرمایید، فرمود: هر که بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد دیگرى بفرمایید، فرمود: هر که خبر دهد به آنچه در همیان (کمربند) است، او امام بعد از من است .
هیبت و عظمت امام مانع شد که بگویم: آنچه در همیان است یعنى چه؟ من نامه‌هاى آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامرآء شدم، دیدم همان طور که فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و دیدم برادرش جعفر (جعفر کذاب) در کنار خانه آن حضرت نشسته و شیعه در اطراف او، به وى تسلیت و به امامتش تبریک مى‌گویند!!!
من از این جریان یکه خورده و در پیش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جریان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود دیده بودم که جعفر شراب مى‌خورد و قمار بازى مى‌کرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریک گفتم. ولى از من چیزى نپرسید.
در این هنگام عقید خادم بیرون آمد و به جعفر گفت: مولاى من! برادرت را کفن کردند براى نماز بیایید، 25 جعفر داخل خانه شد، شیعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن على معروف به سلمه پیشاپیش آنها بودند.
چون به صحن خانه آمدیم حسن بن على صلوات الله علیه را کفن کرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آنحضرت پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تکبیر نماز را بگویید، ناگاه طفیل گندمگون و سیاه موى که دندانهاى پیشینش تا حدى از همه فاصله داشت بیرون آمد و لباس جعفر را گرفته و کنار کشید.
و گفت: عمو! کنار شو، من سزاروارترم که بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالى که قیافه‌اش متغیر شده بود کنار رفت، آن کودک بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در کنار قبر پدرش امام هادى دفن کردند.
بعد همان کودک رو کرد به من که: اى مرد بصرى! جواب نامه‌هاى را که با تواست بده، من جواب نامه‌هاى را داده و پیش خود گفتم: این دو شاهد (نماز بر جناره و خواستن جواب نامه‌ها)، فقط همیان ماند. آنگاه پیش جعفر آمدم که صدایش بلند بود، حاجز وشّاء که حاضر بود به جعفر گفت: آن کودک کى بود؟!! مى‌خواست با این سؤال جعفر را مجاب کند، جعفر گفت: والله تا به حال او را ندیده و نشناخته‌ام.
در آن جا نشسته بودیم که گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسکرى (علیه السلام) پرسیدند، چون دانستند که امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشینش کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام کرده تسلیت و تهنیت گفتند، و گفتند: نامه‌ها و پول آورده‌ایم، بفرمایید: نامه‌ها را کدام کسان نوشته‌اند و پول چقدر است، جعفر از این سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى که گرد جامه‌هاى خود را پاک مى‌کرد، گفت: اینها از ما مى‌خواهند که علم غیب بدانیم!! در این میان خادمى از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‌ها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزار دینار هست که ده تا از آنها را آب طلا داده‌اند. آنها نامه‌ها و همیان را داده و به خادم گفتند:
هر که تو را براى گرفتن همیان فرستاده ،او امام است جعفر بن على به نزد معتمد خلیفه عباسى آمد و این جریان را به وى گفت، معتمد مأموران خویش را فرستاد، خادمه صیقل نامى را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن کودک کجاست؟ او گفت: من اطلاعى ندارم ولى خودم حامله هستم، خواست با این کار امر آن کودک (صاحب الامر) را پنهان دارد.
صیقل را به قاضى ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بین عبیدالله بن یحیى بن خاقان ناگهان از دنیا رفت و صاحب زنج در بصره قیام کرد، این جریان اوضاع را آشفته نمود، صیقل از موقعیت استفاده کرده از خانه قاضى بیرون آمد وو الحمد لله رب العالمین لا شریک له .26


پى‌نوشتها:
1- کمال الدین: ج 2 ص 384 باب 38، آنگاه در ص 409 .407 هشت روایت دیگر از آن حضرت درباره مهدى موعود (علیه السلام) آورده است .
2- رعد: 39.
3- بحار: ج 50 ص 257.
4- کافى: ج 2 ص 469 کتاب الدعاء.
5- مناقب: ج 4 ص 436.
6- بحار: ج 50 ص 254.
7- مناقب آل ابى طالب: ج 4 ص 431.
8- فاطر: 32.
9- بحار: ج 50 ص 259.
10- کافى: ج 1 ص 509 ارشاد: ص 323.
11- مناقب: ج 4 ص 439.
12- مناقب: ج 4 ص 437.
13- کافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابو محمد الحسن بن على، ارشاد مفید ص 324.
14- بطن مرضى است که انسان از آمدن غائط جلوگیرى نتواند و ذره ذره بیرون مى‌آید.
15- رجال کشى: ص 451 فضل بن شاذان‌
16- رجال کشى: یونس بن عبدالرحمن.
17- رجال کشى: یونس بن عبدالرحمن.
18- عبارت عربى «حصاة» است ظاهراً منظور سنگ کوچکى است .
19- اصول کافى: ج 1 ص 346 باب ما یفصل به بین دعوى المحق و المبطل، کمال الدین: ص 536 باب 49.
20- کافى: ج 1 ص 347 باب مایفصل به بین دعوى المحق و المبطل، غیبت شیخ: ص 122.
21- اصول کافى: ج 1 ص 513 باب مولدالعسکرى (علیه السلام).
22- مناقب ابن شهر آشوب: ج 4 ص 424.
23- بحار الانوار: ج 50 ص 263 از مختار الخرائج.
24- اکحل رگ معروف است در بازوى انسان که بیشتر آنرا فصد مى‌کنند.
25- امناء جمع مناء پیمانه‌اى است که با آن روغن را پیمانه مى‌کنند.
26- سورى بر وزن طوبى محلى است در عراق.
27- ارشاد مفید: ص 320 و کافى: ج 1 ص 506 باب مولد ابى محمد العسکرى (علیه السلام).
28- در حالات مهدى موعود (علیه السلام) خواهد آمد که تجهیز و غسل حضرت عسکرى (علیه السلام) توسط عثمان بن سعید رضوان الله علیه بوده است .
29- کمال الدین صدوق: ج 2 ص 475، باب ذکر من شاهد القائم (علیه السلام).

منبع:خاندان وحى، سید على اکبر قریشى، صص 729 - 707


نوشته شده در  یکشنبه 94/9/29ساعت  12:29 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

دورنمایى از عصر امام عسکرى(ع)

یکى از راههاى پى بردن به شخصیت واقعى انسانها، آگاهى از زمان آنهاست. با توجه بدین حقیقت، برآنیم تا نگاهى گذرا به عصر امام عسکرى(علیه السلام)بیفکنیم تابخشى از عظمت‌شخصیت تابناک آن امام معصوم را دریابیم.
دوران کودکى
امام عسکرى(علیه السلام)در دوران کودکى شاهد اهانتهاى متوکل عباسى به اهل‌بیت عصمت(علیهم السلام)، به ویژه پدر بزرگوارش امام هادى(علیه السلام)، بود. او مى‌دیددشمن زیارت جدش امام حسین(علیه السلام)را ممنوع و حتى مزار مقدسش را با خاک یکسان‌کرده است.
متوکل به خاطر احساس ترس از گرایش مردم به اهل بیت (علیهم السلام)فرمان داد امام هادى(علیه السلام)و خاندانش را دستگیر و از مدینه به سامرا منتقل‌کنند.
امام عسکرى(علیه السلام)یورشهاى ناجوانمردانه و دور از ادب ماموران حکومت‌به‌خانه پدرش را مشاهده کرد و سرانجام در شهادت مظلومانه پدر ارجمندش به سوگ‌نشست.
فرمانروایان آن روزگار
بنى‌عباس، که پس از بنى‌امیه با زور و تزویر به‌حکومت دست‌یافتند، براى مردم چیزى جز وحشت، اختناق و ستم به ارمغان‌نیاوردند. آنها جنگیدند، غارت کردند و مردم را در بیچارگى، فقر و اندوه فروبردند. امویان کافرانه و آشکارا به اسلام ضربه مى‌زدند، ولى عباسیان منافقانه‌و پنهانى. فرزندان عباس در پى آن بودند که با رنگ دین به نظام سیاسى خویش‌تقدس بخشند، اما تفکر اهل بیت‌سدى استوار در برابر هواهاى نفسانى‌شان پدیدآورده بود.
آنها در ظاهر خویش را جانشینان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) معرفى مى‌کردند، باعوام‌فریبى به نام دین از مردم بهره مى‌کشیدند و اهداف خود را پیش مى‌بردند. ستمگران بنى‌عباس، در سایه زور و تزویر، از کیسه بیت‌المال کاخهاى باشکوه‌مى‌ساختند، ماموران و چاپلوسان را ثروتمند مى‌ساختند و بى‌خبر از وضعیت دشوارزندگى مردم به خوشگذرانى مى‌پرداختند. فاصله طبقات فقیر و غنى هر روز بیشتر مى‌شد. و سرنیزه‌هاى حکومت‌براى خاموش‌ساختن فریاد اعتراض مردم تیزتر.
خلفاى دوران امام
خلفایى که همزمان با امامت‌حضرت عسکرى(علیه السلام)قدرت را در دست‌داشتند، عبارتند از: 1- متوکل بیش از چهارده سال; (232- 247) 2- منتصر (فرزند متوکل)9 ماه;(247- 248) 3- مستعین (فرزند متوکل) سه سال و اندى; (248- 252) 4- معتز (فرزند متوکل) حدود چهار سال; (252- 255) 5- مهتدى 11 ماه; (255- 256) 6- معتمد (فرزند متوکل)23 سال; (256- 279)
در زمان این جنایتکاران مظلومیت‌شیعه فزونى یافت و بسیارى از شیعیان به طرز فجیعى به شهادت رسیدند. شدت ستم‌چنان بود که خودکامگان گاه پیکرهاى پاک شهیدان را نیز آماج بى‌حرمتیهاى خودقرار مى‌دادند. در این زمان کانون تفکرات ناب شیعى حضرت امام حسن عسکرى(علیه السلام)نیز پیوسته مورد آزار و اهانت قرار مى‌گرفت. هر چند آن بزرگوار نیز چون پدرگرانقدرش به رعایت احتیاط و تقیه پاى مى‌فشرد; ولى شمار جاسوسان به اندازه‌اى‌بود که گاه مراعات همه جوانب احتیاط نیز سودمند واقع نمى‌شد. سبب اصلى این‌فشارها و سختگیریها علاقه شدید مردم به اهل بیت (علیهم السلام) و نیز روایتهاى‌متواتر در باره قائم بودن فرزند امام عسکرى(علیه السلام)بود.
شورشها
در روزگار امام افراد و گروههایى، که برخى از آنها مورد تایید حضرت‌نیز بودند، آشکارا علیه حکومت فاسد شوریدند. مسعودى، مورخ مشهور، در تاریخ خویش به قیامهاى آن عصر چنین اشاره مى‌کند: 1- قیام کوفه به رهبرى یحیى بن‌عمر طالبى (ازنوادگان جعفر طیار(ع‌» که در سال‌248 روى داد و سرانجام با شهادت یحیى فروکش کرد; 2- انقلاب حسن بن‌زید علوى(از نوادگان امام على(ع‌» در طبرستان; (گرگان و مازندران) حسن بن‌زید، پس ازنبردى شدید، حکومت منطقه را به دست گرفت و در سال 270 وفات یافت; 3- قیام رى‌به رهبرى محمد بن‌جعفر که در سال 250 تحقق یافت. محمد سرانجام دستگیر شد; 4- قیام قزوین که در سال 250 به رهبرى حسن بن‌اسماعیل کرکى به وقوع پیوست; 5- قیام سال 251 کوفه به رهبرى ابن‌حمزه; 6- قیام بصره به رهبرى صاحب زنج که درسال 255 شروع شد و 15 سال ادامه یافت; 7- قیام یعقوب لیث صفار در سیستان که‌در 262 آغاز شد.
اندیشه‌هاى پلید خلفا در باره امام
شیخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى‌نویسد: سید بن‌طاوس در کتاب مهج‌الدعوات گفته است: درعصر امام عسکرى(علیه السلام)سه تن از خلفا(مستعین، معتز و مهتدى) اندیشه قتل حضرت رادر سر مى‌پروراندند; چون شنیده بودند که امام مهدى(علیه السلام)از نسل اوست. آنهاچندین بار امام را به زندان افکندند. حضرت برخى از آنها را نفرین کرد و آن‌ستمگران به زودى هلاک شدند.
شیخ طوسى در کتاب غیبت مى‌نویسد: معتز اراده کرد حضرت را به قتل برساند; ولى سه روز بعد، از خلافت‌برکنار شد. البته حضرت، پیش از برکنارى خلیفه، یارانش را از این امر آگاه کرده بود. على‌بن‌محمد بن‌زیاد صیمرى در کتاب «اوصیاء» چنین مى‌نویسد: مهتدى مى‌خواست‌حضرت‌را به شهادت برساند; امام به یارانش فرمودند: تا پنج روز دیگر مى‌میرد.
البته چنان شد که حضرت فرمودنده بود. با پایان یافتن پنج روز مهتدى به قتل رسید.
شیخ حر عاملى مى‌گوید: از عمر بن‌محمد بن‌زیاد صیمرى نقل شده است که گفت: به‌منزل عبدالله بن‌طاهر وارد شدم. در برابرش نامه‌اى از امام عسکرى(علیه السلام)یافتم که در آن نوشته بود: «من براى این‌سرکش از خداوند مرگ خواسته‌ام; تا سه روز دیگر خداوند او را نابود مى‌کند.» روز سوم مستعین از خلافت‌برکنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به‌هلاکت رسید.
شیخ همچنین از احمد بن‌حسین بن‌عمر چنین نقل مى‌کند: هنگامى که معتزفرمان داد حضرت را به سعید حاجب بسپارند تا به کوفه برده، در قصر ابن‌هبیره‌به قتل رساند .... ابوالهیثم بن‌سبانه براى حضرت نوشت: خداى مرا فدایتان‌سازد، خبرى به ما رسیده و ما را اندوهگین و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ‌نوشت: پس از سه روز، براى شما گشایش پدید مى‌آید. روز سوم معتز برکنار شد.
شیخ طوسى در کتاب ارشاد مى‌نویسد: احمد بن‌محمد مى‌گوید: هنگامى که مهتدى عباسى کشتن شیعیان را آغاز کرد، به‌امام عسکرى(علیه السلام)نوشتم: خداى را سپاس که وى را از آزارها منصرف ساخته است،زیرا به من خبر رسیده که شما را تهدید مى‌کند و مى‌گوید: «به خدا سوگند،اینها [آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)] را از روى زمین برمى‌اندازم.» حضرت به خط خویش چنین پاسخ‌داد: «این عمرش [از آنکه بتواند به مرادش دست‌یابد] زودتر به پایان مى‌رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاکت‌خواهد رسید.» چنان شدکه حضرت نوشته بود.
تقیه شدید امام
عملکرد حضرت در عصر خویش نیز فضاى خفقان آن روزگار را نشان‌مى‌دهد. مسعودى از محمد بن‌عبدالعزیز بلخى چنین نقل مى‌کند: روزى صبحگاهان در خیابان‌غنم نشسته بودم، امام عسکرى(علیه السلام)از خانه بیرون آمده، مى‌خواست‌به «باب‌العامه‌» برود. با خود گفتم: اگر فریاد کشم و بگویم: «اى مردم این حجت‌خدابر شماست، او را بشناسید.» مرا خواهند کشت. وقتى نزدیک من رسید، با انگشت‌سبابه به من اشاره فرمودند و سپس بر دهانش قرار داد; یعنى خاموش باش. من پیش‌شتافتم و بر پایش بوسه زدم، فرمودند:
اگر آشکارا بگویى، کشته مى‌شوى.
همان شب خدمتش رسیدم، فرمودند: [دو راه بیشتر نیست] یا کتمان یا مرگ; پس خودرا حفظ کنید.
داود بن‌اسود یکى از خادمان امام عسکرى(علیه السلام)که وظیفه هیزم کشى را بر عهده‌داشت، مى‌گوید: روزى حضرت تکه چوبى مدور، بلند و کلفت‌به من داد و فرمودند: این‌را به عثمان بن‌سعید عمرى برسان. در کوچه استر سقایى راه را بر من بست. سقااز من خواست‌حیوان را کنار بزنم. من با همان تکه چوب بر پشت استر زدم تاکنار برود; ولى ناگهان چوب شکست و نامه‌هاى حضرت، که در میان آن بود، آشکارشد. شتابان آنها را در آستین پنهان کردم و سقا نیز بد گفتن به من و حضرت راآغاز کرد. وقتى خدمت‌حضرت رسیدم، فرمودند: چرا با چوب به استر زدى.
آنگاه سفارش کرد: اگر کسى به ما اهانت کرد اعتنا نکن ... ما در دیار بدى‌مى‌باشیم، تو تنها به کار خویش بپرداز و بدان که گزارش کردارت به ما مى‌رسد.
امام و زندانهاى خلفا
امام عسکرى(علیه السلام)بخشى از دوران امامتش را در زندانهاى‌طاغوتیان عباسى به سر برد. مدتى نیز، که در ظاهر خارج از زندان بود، تحت‌مراقبت‌شدید قرار داشت. شیخ مفید مى‌نویسد:
امام عسکرى(علیه السلام)را به نحریر، یکى از غلامان مخصوص خلیفه و مسوول نگهدارى ازحیوانات درنده و شکارى دربار، سپردند; نحریر بسیار بر او سخت مى‌گرفت و آزارش‌مى‌داد. همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس; مگر نمى‌دانى چه شخصیتى به خانه‌ات‌گام نهاده؟
آنگاه گوشه‌اى از فضایل حضرت را بازگو کرد و گفت: من در مورد او و رفتارى که‌با وى مى‌کنى، بر تو بیمناکم.
نحریر گفت: به خدا سوگند، او را در میان درندگان خواهم افکند و چنین نیزکرد. پس از مدتى، وقتى به جایگاه درندگان مراجعه کرد تا دریابد چه بر سرامام آمده، دید حضرت میان درندگان به نماز ایستاده است.
احمد بن‌حارث قزوینى مى‌گوید: با پدرم در سر من راى (سامرا) بودیم. پدرم دراصطبل امام عسکرى(علیه السلام)کار مى‌کرد.
مستعین عباسى استرى داشت که از نظر زیبایى و زرنگى بى‌نظیر بود، ولى وحشى‌مى‌نمود و سوارى نمى‌داد. وقتى تلاش مسوولان براى رام ساختنش بى‌نتیجه ماند، یکى‌از ندیمان خلیفه گفت: چرا این کار را به حسن(علیه السلام)واگذار نمى‌کنى تا بیاید یاسوار استر شود و رامش سازد یا استر او را هلاک کند و تو آسوده‌خاطر شوى. خلیفه‌در پى حضرت فرستاد. پدرم نیز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتى وارد شدیم،امام نگاهى به استر، که در حیاط ایستاده بود، افکند، پیش رفت و بر کفلش دست‌نهاد. در این لحظه عرق از پیکر استر سرازیر شد. سپس حضرت نزد مستعین رفت. مستعین او را پیش خویش نشاند و گفت: ابومحمد، این‌استر را مهار کن!
حضرت به پدرم فرمودند: غلام، استر را مهار کن.
مستعین گفت: خودت مهار کن.
حضرت پوستین بر زمین نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاى خویش بازگشت.
مستعین گفت: ابومحمد، استر را زین کن.
حضرت فرمودند: غلام، زینش کن.
اما خلیفه گفت: خودت زینش کن. پس امام برخاست; استر را زین کرد و بازگشت.
مستعین گفت: آیا صلاح مى‌دانى که سوارش شوى؟ حضرت فرمودند: آرى.
آنگاه سوارش شد، آن را دوانید .... سپس برگشت و پایین آمد. مستعین گفت: ابومحمد، استر را چگونه دیدى؟ فرمودند: استرى به این خوبى و چالاکى ندیده بودم; جز براى خلیفه شایسته نیست. مستعین‌گفت: خلیفه آن را به شما واگذار کرد. حضرت به پدرم فرمودند: غلام، استر را بگیر. پدرم گرفت و برد.
على بن‌عبدالغفار مى‌گوید: وقتى صالح بن‌وصیف امام عسکرى(علیه السلام)را زندان کرده بود،گروهى از عباسیان و منحرفان نزد صالح آمده، شکوه کردند که چرا بر امام سخت‌نمى‌گیرى؟ او گفت: چه مى‌توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترین کسانى که به آنهادسترسى داشتم، بر او گماشتم; اما اینان اهل نماز و روزه شدند. وقتى علت راپرسیدم، گفتند: چه مى‌گویى در باره مردى که روزها روزه مى‌گیرد و شبها نمازمى‌خواند و وقتى که به وى مى‌نگریم، بدن ما مى‌لرزد چنانکه گویا از خود بى‌خودمى‌شویم. وقتى عباسیان و منحرفان این سخنان را شنیدند، نومید از سراى وصیف‌بیرون رفتند.
محمد بن‌اسماعیل علوى مى‌گوید: امام عسکرى(علیه السلام)را نزد یکى از سرسخت‌ترین دشمنان‌آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش کردند که چنین و چنان آزارش ده. هنوز بیش از یک روز از در بند بودن امام نگذشته بود که زندانبان پیرو امام‌شد. او چنان نزد امام خاضع بود که برایش به خاک مى‌افتاد و جز براى بزرگداشت‌به چهره حضرت نمى‌گریست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، این مرد بصیرتش از همه‌مردم به امام بیشتر بود ...
شهادت امام
معتمد، که امام عسکرى(علیه السلام)را در برابر دستگاه ستم‌پیشه عباسیان سدى‌نفوذناپذیر مى‌دید، بر آن شد آخرین ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى‌تحقق آرمانهاى پلیدش هموار کند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان‌نمایاند که حضرت به مرگ طبیعى از دنیا رفته است; ولى این توطئه نیز ناکام‌ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشکار شد.
احمد بن‌عبیدالله بن‌خاقان مى‌گوید: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخیزى در شهر پدید آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شیون برخاست. خلیفه در پى فرزند نیکبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه‌امام گسیل داشت تا وى را بیابند. خلیفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى کنیزان حضرت آگاه شوند ...
آرى، دشمنان نمى‌دانستند که پروردگار نور خود را کامل کرده است و گوهر تابناک‌الهى حضرت حجه بن‌الحسن المهدى(علیه السلام)پنج‌سال پیش بدین جهان گام نهاده، اینک پس‌از شهادت پدر گرامى‌اش بر جایگاه والاى امامت تکیه زده است.
در پایان بجاست مانند حضرت امام حسن عسکرى(علیه السلام)، که هنگام خروج از زندان معتمدآیه «یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو کره الکافرون‌»را نگاشت، ما نیز آیه شریفه را به خاطر آوریم و براى سلامتى و ظهور کامل‌کننده‌نهایى نور هدایت‌حضرت مهدى(علیه السلام)دعا کنیم.



نوشته شده در  یکشنبه 94/9/29ساعت  12:25 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

کبوتر جلد حرم



نوشته شده در  یکشنبه 93/6/16ساعت  10:53 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

دقایقی با امام مهربانی ها

دوست هرکس عقل او و دشمن هرکس نادانی اوست. مهرورزی و دوستی بامردم نصف عقل است.علم و دانش همانند گنجی است که کلید آن سوال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند، زیرا در این امر چهار طایفه دارای اجر می‌باشند: سوال کننده، آموزنده، شنونده، پاسخ دهنده. اینها بخشی از فراز های گوهر بار امام هشتمین است .سلاله پاکی که  با قدومش مردم ایران را سعادتمند کرد .این روزها حرم قدسی اش غرق در شادی وسرور است .

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا است .نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضاست. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را این طور نقل می‌فرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند."

ادامه مطلب...


نوشته شده در  یکشنبه 93/6/16ساعت  10:52 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

تبریک



نوشته شده در  یکشنبه 93/6/16ساعت  10:51 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

تبریک



نوشته شده در  یکشنبه 92/10/29ساعت  1:27 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

رفتار پیامبر(ص) با کودکان

نوزادى را براى دعا یا نامگذارى نزد پیامبرصلى الله علیه و آله آوردند، نوزاد دامن حضرت را نجس کرد، مادر کودک و اطرافیان به شدت ناراحت شدند، اما پیامبر فرمود: آزادش بگذارید، من لباس خود را مى شویم امّا فریاد زدن شما باعث مى شود که این کودک بى گناه بترسد.

پیامبرصلى الله علیه و آله به اطفال سلام مى کردند.
نام اطفال و کودکان را محترمانه مى بردند.
به خصوص درباره دختران سفارشهاى خاصى مى فرمودند و در مکتب او ارزش دادن به زن کارى پسندیده بود. در قرآن کریم آمده است: تولد دختر سبب عصبانیّت پدران مى شد تا آنجا که از شدّت بغض رنگشان سیاه مى شد: و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودّاً و هو کظیم».
در چنین جوّى، احترام مخصوص به کودک و دختر بسیار چشمگیر و ارجمند است. آرى، در زمانى که داشتن دختر ننگ بود، پیامبرصلى الله علیه و آله مى فرمود: بهترین فرزندان شما دخترانند و علامت خوش‌قدمى زن آن است که اوّلین فرزندش دختر باشد.
یکى از یاران پیامبرصلى الله علیه و آله در خدمت آن حضرت نشسته بود که به او خبر دادند: همسر شما دختر آورده، او ناراحت شد. پیامبرصلى الله علیه و آله که این منظره را دید فرمود: زمین جایگاه او و آسمان سایه بان او و روزى او هم با خداست، پس چرا تو ناراحت شدى؟ او همچون گلى است خوشبو که از آن استفاده مى کنى.
فردى در محضر پیامبر اکرمصلى الله علیه و آله گفت: من هرگز کودک خود را نبوسیده ام. پیامبرصلى الله علیه و آله فرمود: این علامت قساوت توست.
روزى پیامبر آبى آشامید، مقدارى آب ته ظرف باقى ماند، کودکى که در آنجا بود گفت: یا رسول الله! بقیّه آب را به من بدهید. در همان لحظه چند نفر بزرگسال گفتند: یا رسول الله! براى تبرّک باقىمانده آب را به ما بدهید. پیامبر فرمود: اول نوبت کودک است. سپس به او فرمود: آیا اجازه مى دهى آب را به بزرگترها بدهم؟ کودک پاسخ منفى داد. پیامبر آب را به کودک داد.
امام صادق علیه السلام فرمود: پیامبر دو رکعت آخر نماز ظهر را بدون انجام مستحبات، به سرعت خواند. مردم پرسیدند: یا رسول الله چه کارى پیش آمده است؟ فرمودند: مگر شیون و گریه کودک را نشنیدید.



نوشته شده در  یکشنبه 92/10/29ساعت  1:25 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

ازدواجهای متعدد پیامبر اکرم (ص) چگونه قابل توجیه است؟

دشمنان اسلام گاهى ازدواجهاى متعدّد پیامبر را بهانه قرار مى دهند و او را در نظر برخى از مردمِ بى اطلاع، اهل هوس معرفى مى نمایند و تعداد ازدواجهاى او را زیر سؤال مى برند، در حالى که پیامبرصلى الله علیه و آله از سنین جوانىِ خود تا پنجاه سالگى (حدود بیست و پنج سال) تنها با خدیجه زندگى کرد و در ابتداى ازدواج، پیامبر بیست و پنج ساله و خدیجه چهل ساله بود و ازدواج هم با پیشنهاد خدیجه انجام گرفت، خدیجه خواستگارهاى خود را چون مى دانست به خاطر وضع مالى به سراغش آمده اند رد مى کرد.
پیشنهاد خدیجه از یک سو به خاطر شناخت امانت و صداقت حضرت محمدصلى الله علیه و آله بود و از سوى دیگر به خاطر خبرهایى بود که از عموى خود «ورقةبن نوفل» در مورد پیشگویى هاى پیامبران گذشته و بشارت ظهور محمدصلى الله علیه و آله و همسرى خدیجه با او شنیده بود.
پیامبرصلى الله علیه و آله حدود بیست و پنج سال تنها با خدیجه زندگى کرد و از مال او جز در راه توحید و نجات مردم از ظلم و جهل و تفرقه استفاده نکرد و با این که بهترین دختران حاضر به ازدواج با او بودند او نمى پذیرفت؛ همسران دیگر پیامبرصلى الله علیه و آله همه بعد از خدیجه و پس از سن پنجاه سالگىِ پیامبر به ازدواج در آمدند آن هم نوعاً زنان سالخورده و شوهر از دست داده و یتیم دار بودند و زندگى با آنان عیش و لذت نداشت بلکه ریاضت به حساب مى آمد.
زنان پیامبرصلى الله علیه و آله داراى سلیقه هاى گوناگونى بودند که هرگز زمینه اى براى رفاه باقى نمى گذارد.
بعضى از این همسران، شوهرانشان را در جنگ با کفار از دست داده، بى سرپرست و یتیمدار بودند و اگر به قبیله خود برمى گشتند او را به کفر برمى گرداندند و ازدواج پیامبر با آنها براى سرپرستى و پیشگیرى از چنین خطرهایى بود. نظیر ازدواج با «سوده» که پس از مهاجرت به حبشه شوهرش وفات کرد و بدون سرپرست ماند.
«امّ السلمه» زن دیگر پیامبرصلى الله علیه و آله بود که هم پیر بود و هم یتیمدار.
«زینب» دختر عمّه رسول خداصلى الله علیه و آله زن دیگر آن حضرت است که ابتدا همسر زید بود ولى این ازدواج دوام نیاورد و به طلاق کشیده شد و پیامبرصلى الله علیه و آله به فرمان خدا با زینب ازدواج کرد تا یک روش غلط از بین ببرد و آن روش باطل این بود که در جاهلیّت، ازدواج با زن فرزند خوانده را ممنوع مى دانستند و چون زید پسر خوانده پیامبرصلى الله علیه و آله بود، طبق رسوم جاهلیّت نباید پیامبرصلى الله علیه و آله همسر طلاق گرفته او را به عقد خود در آورد اما خداوند فرمان ازدواج داد تا این روش غلط به دست خود پیامبر کوبیده شود.
«جویریه» یک زن اسیر بود که پیامبر با او ازدواج کرد و مسلمانان به احترام پیامبر با اسیران مهربانتر شدند و بسیارى از آنان را آزاد نمودند.
به خاطر پیوند با قبایل بزرگ عرب و جلوگیرى از کارشکنى هاى آنان و حفظ سیاست داخلى، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله با عایشه، حفصه، امّ حبیبه، صفیّه و میمونه ازدواج کرد.
کوتاه سخن آن که اکثر زنهاى پیامبرصلى الله علیه و آله بیوه بودند و دوران جوانى و نشاطشان گذشته بود و هر کدام یکى دوبار ازدواج کرده و یتیم دار بودند و ازدواج پیامبرصلى الله علیه و آله با آنان بعد از سن پنجاه سالگى بود که پیامبر نام و نشانى پیدا کرده بود و بهترین دختران حاضر به ازدواج با او بودند و این خود بزرگترین دلیلى است که ازدواجهاى رسول خدا روى مصالح و اهداف مقدس بوده و هرگز تهمت هوسرانى و غیره به پیامبرصلى الله علیه و آله نمى چسبد.
اضافه بر اینها، پیامبر با داشتن زنان متعدّد اکثر شب را با خدا خلوت مى کرد تا حدّى که فرمان آمد: «کمى بخواب». این ما هستیم که با داشتن یک همسر خدا را فراموش مى کنیم. تعدّد همسر اگر جلو رشد، معنویّت، جهاد، عبادت و رسیدگى به وضع جامعه و دردمندان را نگیرد و اگر به آنان بى‌عدالتى نشود بلکه سبب سرپرستى و مایه عزّت و نجات آنان بشود هیچ مانع عقلى در کار نیست. اگر گاهى تعدّد همسر در نظرها بد جلوه مى کند به یکى از چند دلیل است:
1-مرد حق همسران را عادلانه نمىپردازد.
2-هدف مرد از تعدّد همسر، هوسبازى است نه اهداف مقدّس.
3-استعدادهاى دیگر مرد، تنها صرف زن دارى مىشود.
ولى اگر تعدّدى بود و موانع فوق نبود اشکالى نخواهد داشت صرف نظر از این که در طول تاریخ، معمولاً آمار زنان بى شوهر از مردان بى همسر به مراتب بیشتر است، راه دور نرویم در همین کشور خودمان چندین هزار مرد زن دار شهید شدند که زنان آنان بیوه هستند. بگذریم که عدّه اى از آنان به هر دلیل مایل به ازدواج نیستند اما نمى توان نیاز طبیعى و عاطفى و اجتماعى دسته دیگر را نادیده گرفت. این از یک سو، از سوى دیگر یتیمان به سرپرست نیاز دارند. بنابراین اصل طرح تعدّد همسر اشکال ندارد لکن عوارضى دارد که آن عوارض و هوسبازى ها و بى عدالتى ها از یک سو و توقّعات نابجاى بعضى از زنان از سوى دیگر مسأله را به صورت حادّى درآورده است.



نوشته شده در  یکشنبه 92/10/29ساعت  1:24 صبح  توسط محمدرضا صرافی نژاد 
| نظر | لینک ثابت

   1   2   3      >
style="display:none; text-align:center">??? ???-?????-?? ?????-?? ????